تبليغاتX
پشت پرده
ادبيات - موسيقي - سينما

با درود به دوستان:

==========

نگو آنكه رسيده اهل حال است

و در پاكي، صداقت ، بي مثال است

فريب چهره ي بيگانه خوردي

سگ زردت برادر چون شغال است

 

 

 

«شهر بي واژه»

سكوت

در شهر بي واژه بيداد مي كند

از گلوي شهر خاموش صدايي درنمي آيد

انگار

زندگي به خواب رفته است.

خيابانها در پريشاني ، به كوچه هاي بن بست مي رسند

آدمكها بي اعتنا به آدم،

شيشه ي چشمها را غبار يخ محاصره كرده است.

اينجا

سرشناس ترين قلبها ناشناسند

در عمق دستهاي سرد

خبر از مردانگي نيست

در پس اينهمه ريمل و برق و سايه

فريب و نيرنگ نفس مي كشند

رنگها زندانيند

فقط رنگ سبز حاكم است.

در خانه ها

محبت گلي پژمرده،

باران راه شيشه ها را نمي داند

از دانه هاي تسبيح، رنگ خوشبختي محو شده

سجاده ديگر بوي نماز نمي دهد

و شاعر

در بستري از سطرهاي خالي آرميده

گويي

در زوال انسان

سقوط كرده است...

=======

«زد و رفت...»

خواب بودي، كه دلبرت زد و رفت

پشت پايي به ساغرت زد و رفت

پشت و خنجر حديث تلخي بود

پوزخندي به باورت زد و رفت

باز رشوه؟ مسابقه تعطيل

ركبي چون به داورت زد و رفت

آتشي در كمين و تو غافل

شعله در باغ پرپرت زد و رفت

ساره اي از برابرت رد شد

چشمكي خوش به هاجرت زد و رفت

از عروسي گذر بكن خانم

دزد پستي به زيورت زد و رفت

واقعا كه، تعصبي داري؟

حرف زشتي به مادرت زد و رفت

تو نبودي، دوباره يك نامرد

اتهامي به خواهرت زد و رفت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:49  توسط عليرضا ماهري (راوي)  | 

 

نگاهي به فيلم«پاتو زمين نذار...» ساخته ي ايرج قادري

مسائل اجتماعي و پيامدهاي آن هميشه دستاويز ساخت ملودرام ها بوده علي الخصوص اگر مثلث عشقي و پاي زن دوم هم در ميان باشد. واپسين ساخته ي نويسنده، كارگردان و بازيگر قديمي و تواناي سينماي ايران داستان مردي به نام پاشاست كه در ميان خانواده ي خود تنهاست و از طرفي درگير يك ارتشا مي شود و از طرفي دل باخته ي«ليلي» زني جوان و بي سرپرست مي شود... داستان فقط تقابل نسل جديد و قديم نيست، نسلي كه در ساختارهاي خود دچار مشكل شده، مهري بنا به سنتهاي قديمي توجهي به پاشا نمي كند زيرا با وجود داماد و نوه و پسر و دختر  بزرگ عاشقانه هاي جواني را عيب مي شمارد. نگاههاي گل درشت پاشا به عكس دونفره داخل اتاق تداعي خواسته هاي جواني ست. اما ليلي كه يك بار از شوهر معتادش طلاق گرفته، يك بار صيغه ي همكار پاشا شده و حالا دلباخته ي اوست چرا كه نام يك مرد را مي خواهد. آهنگهاي «ستار اروكي» كه يادآور كارهاي مرحوم «بابك بيات» مي باشد بجا و در خدمت فيلم است و ناخودآگاه مخاطب را ياد فيلمهاي قبل از انقلاب كارگردان مي اندازد با همان تم و فضا... آهنگ ماه عسل فيلم را يادتان هست؟ برش هاي فيلم با يك زوم سريع نشان از تحول پاشا و ليلي ست. يكي از تنهايي در آمده، اگر شب به خانه مي آيد كسي هست كه پروانه وار دورش بگردد و ديگري از زخم زبان در و همسايه(نمايي از بي فرهنگي، بي ايماني، خرافات) راحت شده اما ماجرا اينگونه نيست «مرادي و مسعود» حيثيت چند ساله پاشا را لكه دار مي كنند و تصادف ليلي را از يك طرف و مرادي را از طرف ديگر به پاشا بدبين مي كند. صحنه هاي درگيري و كتك كاري مثل فيلمفارسيهاي قديمي از كار در آمده، نام پُر معني فيلم با شكسته شدن پاي پاشا ارتباط دارد پايي كه به قول او« تا لب پرتگاه رفته اما اينبار افتاده» و پاي ديگري كه سالم است. پاشا نهادي پاك دارد اما براي كمك به يك زن بي سرپرست مردانگي نشان مي دهد خودش را به عنوان مجرم معرفي و در حق «مسعود» بزرگي مي كند. شوخي هاي بانمك حامد نيز چاشني موثري بر اين تلخي ست... جايي خواندم منتقدان از ملودرام هاي كارگردان زياد استقبال نمي كنند شايد دليل اين حرف ساختار قديمي فيلمهاي او بعد از انقلاب است كه شنلي جديد به تن كرده و هنوز نگاهي به دهه ي 40 و 50 دارد. لوطي گري، زن صيغه اي، تقابل سنت و مدرنيته... نوع برش هاي تدوين هم در جاهايي كه خود او مقابل دوربين نشسته شبيه كارهاي سابق است. اما بايد از حق نگذشت كه او بازيگري نافذ است و با نوع بازي خود مخاطب را مغلوب مي كند... در آخر ليلي كه حاضر نيست دردسر تازه اي براي زني زحمت كشيده كه جاي مادر اوست درست كند با ميل خود( نه قلبي) در زندان (نماد جامعه) از پاشا جدا مي شود، اثاثيه را مي فروشد و با چشمي گريان در حالي كه عكس دو نفره خود و پاشا را در دست دارد (و عشق او را...) به ظاهر سوي پدر و مادر و در باطن سوي مقصدي نامعلوم سرنوشت رهسپار مي شود...     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:43  توسط عليرضا ماهري (راوي)  |